واکسن دوماهگی پسر نازم
سلام عزیزدلم
شنبه 21 تیرماه بود که باید میرفتیم مرکز بهداشت برای واکسن دوماهگیت پسرم، من از چند روز قبل استرس داشتم و همش مطلب راجع به این موضوع میخوندم که اطلاعاتمو ببرم بالا، صبح ساعت 8 بیدار شدیم، اول شما رو حاضر کردم بعدم خودمون حاضر شدیم با بابایی رفتیم مرکز بهداشت سمرقندی توی خیابون سراج. برای چکاپ قد و وزن و واکسن نوبت جداگونه گرفتیم که نوبت واکسن زودتر شد. منم نمیخواستم بعد از اینکه واکسنتو زدیم اونجا معطل شیم که یه وقت عشق نازم اذیت نشه رفتم صحبت کردم که ما بعد از چکاپ میایم. خلاصه دوباره منتظر نشستیم، شما توی بغلم خوابت برده بود و منم همش دعا میکردم که واکسنت زیاد دردت نیاد. اخه مامان طاقت ناراحتی و دردتو ندارم پسرم، با هر دونه اشک تو مامان هم گریه م میگیره عزیزم. توی همین فکرا بودم که نوبتمون شد، رفتیم قد و وزنت رو اندازه گرفت که خداروشکر همه چیز عالی بود، بعدش رفتیم برای واکسن. توی اتاق دست و پامو گم کرده بودم، خانومی که قرار بود واکسنت رو بزنه یه توضیحاتی داد که من اصلا نفهمیدم چی گفت! گفتم ببخشید دوباره میشه بگید، دوباره گفت، این بار یکم متوجه شدم! گفت هر 4 ساعت دو برابر وزنش بهش قطره استامینوفن بدین و هر نیم ساعت به مدت 10 ثانیه کمپرس سرد کنید. گفت روی پاشو باز کنید، بابایی داشت دکمه لباستو باز میکرد، انگار قلبم داشت میومد تو دهنم .... به خانومه گفتم خواهش میکنم یواش بزنید گفت باشه. بعدش اومدم بالاسرت، دستاتو گرفتم و قربون صدقت میرفتم که یهو اولین واکسنو زد تو پات، الهی بمیرم برات گلم شروع کردی به گریه کردن
منم مدام نازت میکردم و میگفتم هیچی نیس مامانی. بعدش دومی و قطره فلج اطفال. اون دو تا هم واکسن سه گانه و هپاتیت ب بود خوشگلم
تا کار خانوم تموم شد بغلت کردم و فورا اروم شدی، اومدیم توی ماشین و جیگرطلا توی بغلم خوابش برد. اومدیم خونه کمپرس رو که از قبل پر اب کرده بودم و توی فریزر گذاشته بودم اوردم که رو پاهات بذارم ولی انگار اذیت شدی و گریه کردی
ارومت کردم و خوابوندمت، بابایی هم باید میرفت سرکار. نیم ساعت بعد از رفتن بابا شما بیدار شدی و بیقراری میکردی، فک کنم جای واکسنت درد گرفته بود، وای الهی بمیرم برات از ته دلت گریه میکردی و جیگرم اتیش میگرفت، چسبوندمت به سینه م و اروم شدی، سعی میکردم پاهاتم نگه دارم که تکون ندی قربونت برم. ولی به محض اینکه یکم ازم جدات میکردم دوباره همون گریه 
همون موقع باباجون زنگ زد و دید شما داری گریه میکنی خیلی ناراحت شده بود، سریع به مامان جون گفته بود بیاد پیشم، خودشم از محل کارش اومد. خلاصه تا غروب بیقراری میکردی و همش بغل من و مامان جون بودی تا اینکه کم کم بهتر شدی. شب تا صبح هم بالاسرت بودم و تبت رو چک میکردم که خداروشکر بالا نرفت.
فردا صبحش که بیدار شدی نسبتا سرحال بودی و دیگه خوب شده بودی، خداروشکررررر که واکسن دوماهگی پسر طلا به خیر گذشت
دوسسسسسسسسست دارم نفسم، ایشالا همیشه سلامت باشی عزیزم 




واکسن دوماهگی پسر نازم 
